|
| ||
|
اینجا زمین است! ساعت به وقت انسانیت خواب است!
دل عجب موجود سخت جانی است!
هزار بار تنگ می شود.
می شکند.
می سوزد.
می میرد.
ولی باز هم می تپد برای دوست
آدمهایی را دوست دارم
همانهایی که بدی هیچکس را باور ندارند.
همانهایی که برای همه لبخند محبت می زنند.
همانهایی که بوی ناب آدم می دهند.
[ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ۳:٤٠ ق.ظ ] [ شهره باقری ]
کسی میگوید سر خود بالا کن به بلندا بنگر، به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه دوست کجاست خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست [ ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ٥:٢۳ ب.ظ ] [ شهره باقری ]
[ ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ۳:۱۸ ب.ظ ] [ شهره باقری ]
آیا دیده ای وقتی شبی تاریک
میان بودن و نابودن امید فردایی هراسی می رباید خواب از چشمت کسی، خورشید و صبح و نور را در باور روح تو می خواند ... و هنگامی که ترسی گنگ می گوید، رها گردیده، تنهایی و شب تاریکی اش را، بر نگاه خسته می مالد طلوع روشن نوری به پلکت، آیه های صبح می خواند کلام گرم محبوبی کمی نزدیک تر از یک رگ گردن، به گوشَت با نوای عشق می گوید: غریب این زمین خاکی ام، تنها نمی مانی [ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٤:۱۱ ب.ظ ] [ شهره باقری ]
زندگی یعنی بخند، هرچند که غمگینی
ببخش، هرچند که مسکینی فراموش کن، هرچند که دلگیری این گونه بودن زیباست، هرچندکه آسان نیست [ ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ ] [ ۱٢:٢٢ ق.ظ ] [ شهره باقری ]
[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ ] [ ٩:٢٠ ب.ظ ] [ شهره باقری ]
زندگی یک آرزوی دور نیست یک جستجوی زور نیست زیستن در پیله پرواز چیست ؟ زندگی کن "زندگی افسانه نیست گوش کن دریا صدایت میکند هرچه ناپیدا صدایت میزند جنگل خاموش میداند تورا باصدایی سبز میخواند تو را زیر باران آتشی در جان توست قمری تنهایی دستان توست پیله پروانه از دنیا جداست زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست این تمام ماجرای زندگی است [ ۱۳۸٩/۱۱/٤ ] [ ٢:۳٧ ب.ظ ] [ شهره باقری ]
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست. او جانشین همه نداشتن هاست. نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است.ا گر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد ،تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی. ای پناهگاه ابدی. تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی ... [ ۱۳۸۸/٧/۱ ] [ ٦:٢٧ ق.ظ ] [ شهره باقری ]
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ولی در نمازپایان است شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز هر دیدار است .
[ ۱۳۸۸/۳/٢٧ ] [ ۱٢:۳۱ ق.ظ ] [ شهره باقری ]
بلندترین فریاد راسکوت میزند. بلندترین قدم را مورچه بر میدارد. و بلندترین انتظار را من میکشم. [ ۱۳۸۸/٢/۳٠ ] [ ۱٢:٠٤ ق.ظ ] [ شهره باقری ]
نمی دانم چرا امشب واژهام خیس شدند [ ۱۳۸۸/٢/٢٠ ] [ ٢:۱٠ ب.ظ ] [ شهره باقری ]
این شبها چشمهای من خسته است گاهی اشک و گاهی انتظار این سهم چشمهای من از تنهایی است . [ ۱۳۸۸/٢/۱٤ ] [ ۳:٢٦ ق.ظ ] [ شهره باقری ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||