کسی میگوید سر خود بالا کن 

به بلندا بنگر، به بلندای عظیم

به افق های پر از نور امید

و خودت خواهی دید

و خودت خواهی یافت خانه دوست کجاست

خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست

و فقط دوست ، خداست
۱۳٩٠/٩/٢٢ | ٥:٢۳ ‎ب.ظ | شهره باقری | نظرات () |

        •  

الهی در شب فقرم بسوزان 
ولی محتاج نامردان مگردان 

عطا کن دست بخشش همتم را 
خجل از روی محتاجان مگردان 

الهی کیفرم را می پذیرم 
که از تو ذات «خود» را پس بگیرم 

کمک کن تا که با ناحق نسازم 
برای عشق و آزادی بمیرم 

خدایم ای پناه لحظه هایم 
صدایت می زنم با گریه هایم 
صدایت می زنم بشنو صدایم

اردلان سرفراز
۱۳٩٠/٩/٢٠ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | شهره باقری | نظرات () |

از گلها به گلستان چه نویسم ?

من نیز غریبم به غریبان چه نویسم ?

ترسم که قلم شعله کند صفحه بسوزد

با این دل تنگ به عزیزان چه نویسم 

۱۳٩٠/٩/۱۸ | ٤:۱٩ ‎ق.ظ | شهره باقری | نظرات () |

 

 آیا دیده ای وقتی شبی تاریک
میان بودن و نابودن امید فردایی
هراسی می رباید خواب از چشمت
کسی، خورشید و صبح و نور را
در باور روح تو می خواند
...
و هنگامی که ترسی گنگ می گوید، رها گردیده، تنهایی
و شب تاریکی اش را، بر نگاه خسته می مالد
طلوع روشن نوری به پلکت، آیه های صبح می خواند

کلام گرم محبوبی
کمی نزدیک تر از یک رگ گردن،
به گوشَت با نوای عشق می گوید:
غریب این زمین خاکی ام، تنها نمی مانی
۱۳٩٠/٩/٩ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | شهره باقری | نظرات () |

 

زندگی یعنی بخند، هرچند که غمگینی

ببخش، هرچند که مسکینی

فراموش کن، هرچند که دلگیری

این گونه بودن زیباست، هرچندکه آسان نیست
۱۳۸٩/۱٢/۱٤ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | شهره باقری | نظرات () |

 

چه می دانی از من!؟

 چه می دانی!؟

 من این گوشه به تاریکی روزهای تو می اندیشم

و تو در پیله ات سخت

 می پیچی...

گله ای نیست،

 من و تنهایی من خوب می دانیم

که دلت خسته از تنهایی است

 می دانم که نمی دانی!

 

۱۳۸٩/۱۱/٢۳ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | شهره باقری | نظرات () |

زندگی یک آرزوی دور نیست 

یک جستجوی زور نیست 

زیستن در پیله پرواز چیست ؟

زندگی کن "زندگی افسانه نیست 

گوش کن دریا صدایت میکند 

هرچه ناپیدا صدایت میزند

جنگل خاموش میداند تورا 

باصدایی سبز میخواند تو را 

زیر باران آتشی در جان توست 

قمری تنهایی دستان توست 

پیله پروانه از دنیا جداست 

زندگی یک مقصد بی انتهاست 

هیچ جایی انتهای راه نیست 

این تمام ماجرای زندگی است 

۱۳۸٩/۱۱/٤ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | شهره باقری | نظرات () |

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست.

او جانشین همه نداشتن هاست.

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است.ا

گر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد

،تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناهگاه ابدی.

 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی ...

۱۳۸۸/٧/۱ | ٦:٢٧ ‎ق.ظ | شهره باقری | نظرات () |

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست

ولی در نمازپایان است

شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز هر دیدار است .

 

۱۳۸۸/۳/٢٧ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | شهره باقری | نظرات () |

بلندترین فریاد راسکوت میزند.

 بلندترین قدم را مورچه بر میدارد.
بلندترین آواز را باران میخواند.

 و بلندترین انتظار را من میکشم.

۱۳۸۸/٢/۳٠ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | شهره باقری | نظرات () |

نمی دانم چرا امشب واژهام خیس شدند
مثل آسمانی که امشب می باره
واینک باران...
برلبه ی پنجره احساسم مینشیند
وچشمها را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه دلتنگی گذر کنم.

۱۳۸۸/٢/٢٠ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | شهره باقری | نظرات () |

این شبها  چشمهای من خسته است

گاهی اشک و گاهی انتظار

این  سهم چشمهای من از تنهایی است .

۱۳۸۸/٢/۱٤ | ۳:٢٦ ‎ق.ظ | شهره باقری | نظرات () |

www . night Skin . ir